قسمت يازدهم
يوري و بانو سوها و نديمه ايشون به سمت سودانگ راه ميفتند . يه چند ساعتي كه راه ميرن ، در مسير راه ناگهان چند نفر ناشناس به اونها حمله ميكنند.
و نديمه بانو كه يه خورده مبارزه بلد بوده با اونها ميجنگه و به بانو ميگه كه: بانو شما و يوري اينجا را ترك كنيد. من جلو اينا را ميگيرم .شما زود اينجا را ترك كنيد.
بانو در حاليكه يوري در بغلش داره گريه ميكنه ميگه: ولي خودت چطور ؟
مودونگ: بانو شما خودتونو نجات بديد ، به فكر من نباشيد.
بانو با ناراحتي ،يوري را برميداره و از اونجا فرار ميكنه. در همين حال كه داره فرار ميكنه يكي از مهاجمان تيري به دست يوري ميزنه و مودونگ هم با شمشير اونو ميكشه.
بانو ،يوري را كه از درد گريه ميكنه در اغوش ميكشه و ميگه: پسرم تحمل كن ، الان ميرسيم قصر سودانگ.
در همين حال مهاجمان هم ، مودونگ را كه زخمي شده ،محاصره ميكنند و با چند ضربه شمشير اونو ميكشن.
بانو هم كه گريه ميكنه ،دوان دوان به سمت قصر سودانگ نزديك ميشه كه تزديكي هاي قصر يك دفعه يوري شل ميشه و گريه يوري قطع ميشه. بانو به يوري نگاه ميكنه و فرياد ميزنه: يوري جان ، يوري جان،پسرم يه چيزي بگو...
بخشي از قسمت دوازدهم
بانو سوها در حالي كه يوري را روي دستهاش گرفته و گريه ميكنه، به قصر سودانگ ميرسه و...
+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 17:57  توسط Korean Man
|
قسمت دهم
يوري از مادرش پرسيد : مادر چه قصري ميخواهيم بريم. بانو جواب داد: قصر سودانگ ، ميخواهيم بريم قصر سودانگ.
يوري با تعجب پرسيد كه قصر سودانگ؟ مادر قصر سودانگ ديگه كجاست؟ مگه ما را اونجا راه ميدن؟ بله ، اونجا كسي است كه ميتونه به خوبي تو را بزرگ كنه و تو را قوي بار بياره. يوري دوباره پرسيد: مادر اون كيه؟ بانو جواب داد: اون امپراطور كشور سودانگه. اون دوست پدرت بود. حالا ديگه بيا بريم آماد بشيم.
يوري—مادر ولي من اينجا دوست هاي زيادي دارم .
بانو دستهاشو ميذاره روي شانه هاي يوري و بهش ميگه: پسرم ميدونم برات سخته كه دوستهات را رها كني، ولي تو بايد يك روز مرد بزرگي بشي .
يوري به مادرش نگاه ميكنه و بانو، يوري را در آغوش ميگيره و يوري هم به مادرش ميگه : مادر من بهت قول ميدم كه يه روز يه مرد قوي بشم.
بانو يوري را ميبوسه و ميگه: حالا ديگه بيا بريم آماد بشيم كه زود حركت كنيم. يوري لبخند ميزنه و ميگه: چشم، مادر
بانو سوها و يوري و نديه بانو(مودونگ)، كه همراش از قصر چسونگ اومده بوده به سمت سودانگ راه ميفتند كه...
بخشي از قسمت يازدهم
بانو سوها و يوري و مودونگ در راه سودانگ هستند كه ناگهان...
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 11:26  توسط Korean Man
|
قسمت نهم
در يكي از روزها كه يوري داشت با شمشير چوبيش بازي ميكرد ، شمشيرش شكست.
مادرش چند لحظه بعد رسيد و ديد كه يوري گريه ميكنه. بانو سوها به يوري گفت: پسرم چرا گريه ميكني؟ يوري با گريه جواب داد كه مادر شمشير چوبيم شكست. بانو او را در بغل گرفت و گفت: پسرم اشكالي نداره، ميخوام تو را جايي ببرم كه بتوني با شمشرهاي آهنين، شمشيرزني را خوب ياد بگيري.
يوري با تعجب از مادرش پرسيد كه شمشير آهني؟ مادر كجا ميتونم با شمشير آهني ،شمشير زني ياد بگيرم؟
بانو جواب داد: تو يك قصر بزرگ، قصر...
بخشي از قسمت دهم
يوري ميگه: مادر واقعا ميخواهيم بريم قصر...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 7:5  توسط Korean Man
|
قسمت هشتم
بانو سوها به شكل غريبي و به تنهايي قصر را ترك كرد تا خود و فرزندش را از آسيب ساچول حفظ كند. بانو سوها بيرون از قصر به زندگي خود ادامه داد و پسري به دنيا آورد و اسمش را يوري گذاشت چون موچال در زماني كه زنده بود گفته بود كه اگر خدا پسري به او بدهد ، نام او را يوري را ميگذاره.
بانو سوها به سختي يوري را بزرگ ميكرد و يوري هم روز به روز بزرگتر و بزرگتر ميشد.
يوري الان كودكي پنج ساله شده بود و كودكي زيبا و باهوش بود و رابطه خوبي با بجه هاي ديگر داشت. او از همان كودكي عاشق شمشيرزني بود و يك شمشير چوبي ساخته بود و شمشير بازي ميكرد.
او خودش به تنهايي شمشيرزني ميكرد تا اينكه....
بخشي از قسمت نهم
يوري و مادرش به سفر رفتند و به فصر....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 17:29  توسط Korean Man
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 11:35  توسط Korean Man
|
قسمت هفتم
ساچول وقتي فهميد كه بانو سوها بارداره ، ترس تمام وجودش را گرفت چون مي ترسيد كه اگر فرزند سوها پسر بشه در آينده انتقام پدرش را از او بگيره براي همين هم هراسان به اتاق همسرش رفت و به او گفت كه بانو سوها بارداره كه همسرش گفت مگه اين امكان داره ؟!. مگه او ميتونه باردار بشه؟! حالا بايد چكار كنيم؟! سوچال هم گفت تو ناراحت نباش ، خودم ميدونم چكار كنم و سوچال به طرف محل اقامت بانو سوها رفت
در محل اقامت بانو سوها ، نديمه ها به خاطر بارداري بانو بهش تبريك ميگن و بانو هم از روي شوق گريه ميكنه و ميگه : موچال خيلي سال صبر كرد تا فرزندي نصيبش بشه ولي عمرش كفاف نداد و هرگز نميتونه فرزندش را ببينه.
در همين حال ساچول با عصبانيت وارد اتاق بانو سوها ميشه و به بانو ميگه چرا سر كارت نيستي؟ مگه تو نبايد مواظب همسر من باشي؟ حالا كه از دستورم سرپيچي كردي ، از قصر اخراجي!!! سريع قصر را ترك كن و اگر اينكار را نكني اونوقت هر چه ديدي از چشم خودت ديدي...
بخشي از قسمت هشتم
بچه بانو سوها به دنيا مياد و بانو اسم...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 9:52  توسط Korean Man
|
قسمت ششم
ساچول از دست بانو سوها خشمگين شد و دستور داد كه او را به زندان بيندازند و مقام بانوي اولي را ازش بگيرند.
ساچول بانو سوها را نديمه همسر خود كرد . در يكي از روزها كه بانو سوها در حال آوردن دارو براي همسر ساچول (كه تازه يه دختر به نام چيريانگ به دنيا اورده ) بوده حالش به هم ميخوره و غش ميكنه. وقتي طبيب نوكران و خدمه او را معاينه ميكنه به او ميگه كه او بارداره و بايد استراحت كنه.
وقتي اين خبر به گوش ساچول ميرسه ، اول باور نميكنه و به طبيب دربار ميگه كه اونهم بانو را معاينه كنه و طبيب دربار هم بعد از معاينه بانو به ساچول ميگه كه گفته طبيب خدمه ها درسته و بانو سوها بارداره...
بخشي از قسمت هفتم
وقتي ساچول ميفهمه كه بانو سوها بارداره...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 11:56  توسط Korean Man
|
قسمت پنجم
خبر كشته شدن موچال به گوش بانو سوها ميرسه و بانو سوها خيلي ناراحت ميشه و حالش بد ميشه و غش ميكنه.
بعد از چند ساعتي ساچول با خوشحالي وارد قصر ميشه و فورا به پيش بانو سوها ميره ولي چون بانو سوها در بستر بيماري بوده ، نديمه ايشون به ساچول ميگه كه بانو مريضند و نميتونند ايشون را ببينند. اما ساچول سيلي به گوش نديمه ميزنه و ميگه من منتظر اين لحظه بودم و خيلي دوست دارم حال اون زن بيچاره را بعد از كشته شدن شوهرش ببينم.
ساچول وارد اتاق بانو سوها ميشه و با خنده به بانو ميگه ديگه همه چي تموم شد. حالا اون شوهر لعنتيت مرده و بچه اي هم نداره كه جانشينش بشه و من به راحتي امپراطور چسونگ ميشم و اون سالهاي سختي كه به خاطر تو و اون شوهرت داشتم را جبران ميكنم.
بانو هم كه در حال گريه كردنه به صورت ساچول آب دهن پرتاب ميكنه و ميگه: اي آدم رذل ، تو به خاطر قدرت برادرت را كشتي. مگه او باهات چه كار كرده بود كه اونو كشتي.ساچول هم بسيار خشمگين ميشه و ...
بخشي از قسمت ششم
ساچول دستور ميده كه بانو سوها را ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 17:57  توسط Korean Man
|
خب به دلیل استقبال زیاد مردم از سریال افسانه جومونگ و اینکه معلوم نیست که چه زمانی امپراطور بادها (جومونگ ۲) از تلویزیون پخش بشه ، ما تصمیم گرفتیم که خلاصه امپراطور بادها را قسمت به قسمت در وبلاگمون قرار دهیم
امپراطور بادها (قسمت اول - بخش اول)

خلاصه بخش اول قسمت اول امپراطور بادها را از لینک زیر دانلود کنید.
دانلود امپراطور بادها (ق 1-ب 1)
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 11:25  توسط Korean Man
|
قسمت چهارم
روز حركت فرا ميرسه و امپراطور موچال به طرف هانك گوك حركت ميكنه و ساچول هم همراه امپراطور موچال به سمت هانك گوك حركت ميكنه
.ولي دربين راه افراد ناشناسي به موچال و سپاه محافظان امپراطور حمله ميكنند. ساچول كه از قبل از اين حمله آگاه بوده ، (چون خودش و يونگمام نقشه حمله به امپراطور موچال را كشيده بودند) به سرعت اونجا را ترك ميكنه و خودشو از اونجا دور ميكنه و از دور وقايعي كه اتفاق ميفته را ميبينه.
جنگ سختي بين محافظان امپراطور و مهاجمان درميگيره و به دليل غافل گير شدن سپاه امپراطور ، سربازان زيادي كشته ميشوند ولي به سرعت امپراطور موچال را از اون منطقه دور ميكنند اما در بين راه كه امپراطور را فراري مي دادند ناگهان چند مهاجمي كه در پشت يه تپه مخفي شده بودند به سمت او تير اندازي كردند و امپراطور موچال بعد از برخورد تير بهش، از دره بلندي كه به دره چسونگ معروف بوده به ته دره پرتاب ميشه و...
بخشي از قسمت پنجم
ساچول با خوشحالي به قصر برميگرده و...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 10:37  توسط Korean Man
|